۰۴ بهمن ۱۳۸۰

امروز مي خواستم برم شمال ولي يه جورايي شد كه نشد.
بازم خواستم شب برم كه نشد.
نمي دونم چرا ولي نشد ديگه.
حافظ اسرار الهي كس نمي داند خموش
چه سبكي ، بي وزني و رهايي است امشب در من.
و چنان بيتابم كه دلم ميخواهد
بدوم تا ته دشت،بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است كه مرا ميخواند.
.. من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشيار است.

۰۲ بهمن ۱۳۸۰

شاملو
وه! چه شبهاي سحر سوخته
من
خسته
در بستر بيخوابي خويش
در بي پاسخ ويرانه هر خاطره را كز تو درآن
يادگاري به نشان داشته ام ، كوفته ام.

۰۱ بهمن ۱۳۸۰

بايزيد بسطامي
روشن تر ازخاموشي،
چراغي نديده ام.
و سخني ، به ازبي سخني
نشنيدم
ساكن سراي سكوت شدم
و صدره صابري درپوشيدم.
مرغي گشتم
چشم او از يگانگي
پر او از هميشگي
در هواي بي چگونگي مي پريدم
كاسه اي بياشاميدم كه هرگز تا ابد
ازتشنگي او
سيراب نشدم.
اينم براي عمو رضاكه فروغيه:
در شب كوچك من،افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ي ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
وبر اين بام كه هر لحظه در او بيم فروريختن است
ابرها ،همچون انبوه عزاداران
لحظه ي باريدن را گوئي منتظرند
لحظه اي و پس از آن ،هيچ.
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نامعلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان ،در دستان عاشق من بگذار
ولبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
فروغ: www.ayene.com

۲۸ دی ۱۳۸۰

جبران خليل جبران:
يكديگر را دوست بداريد، اما از عشق زنجير مسازيد.
بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحلهاي جانتان در
تموج و اهتزاز باشد.
جامهاي يكديگر را پر كنيد اما ازيك جام منوشيد.
از نان خود به يكديگر هديه دهيد اما هر دو از يك قرص نان
تناول مكنيد.
به شادماني با هم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هريك
براي خود تنها باشد.همچون سيمهاي عود كه هر يك درمقام
خود تنهاست اما همه با هم به يك آهنگ مترنمند.
دلهايتان را بهم بسپاريد اما به اسارت يكديگر ندهيد زيرا تنها
دست زندگي است كه ميتواند دلهاي شما را در خود نگه دارد.
در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك :
از آنكه ستونهاي معبد به جدايي بار بهتر كشند و بلوط و سرو
در سايه هم به كمال رويش نرسند.

استاد مي گويد:
جستجوي توضيحات درباره خداوند هيچ چيز را براي شما آشكار نمي سازد.
مي توانيد به واژه هاي زيبا گوش دهيد ، اما آنها در اصل خالي اند.
درست همانطوركه مي توانيديك دائره المعارف درباره عشق بخوانيد
و عشق ورزيدن را نياموزيد.
هيچكس هرگز ثابت نخواهد كرد كه خدا وجود دارد.
در زندگي برخي از چيزها را فقط بايد تجربه كرد...
و هرگزتوضيحي درباره آنها ارائه نداد. عشق نيز چنين چيزي است.
خداوند نيز- كه عشق است - چنين چيزي است.ايمان يك تجربه دوران
كودكي است ، به همان معناي جادويني كه مسيح به ما آموخت:
" كودكان ملكوت خداوند هستند."
خداوند هرگز وارد مغز شما نخواهد شد، دري كه او استفاده مي كند،
قلب شماست.
پائولو كوئيلو

۲۷ دی ۱۳۸۰

من دارم خيلي سعي مي كنم با دستورالعمل سردبير بتونم سايتمو فارسي كنم.
اگه بشه كه شروع ميكنم به نوشتن