۲۷ اسفند ۱۳۸۷

خداداد و دايي

در مجله همشهري نوروز ، مصاحبه اي خواندني از خداداد عزيزي چاپ شده است كه قسمت دايي آن  ، به نظرم جالب آمد:
- دو روز قبل از بازي با استراليا سر ميز ناهار، دايي با بزرگان دور يك ميز نشسته بود  و منهم پيش كوچكان ! پشت به آنها داشتم سربه سر بقيه مي‌گذاشتم و بلندبلند مي‌خنديديم. يك دفعه ديدم دايي صدايش را بلند كرده "وقتي تيم صاحب ندارد، بلندبلند مي‌خندند و مسخره بازي در مي‌آورند" من تعجب كردم  و پرسيدم با من بودي؟ اصلاً به تو چه ربطي دارد؟! درهمين حين به طرفم هسته خرما پرت كرد و منهم حمله كردم به سمتش كه ما را از هم جدا كردند.روز قبل از بازي فائقي كه مسئول آشتي كنان بود ما را با هم آشتي داد.يكبار مصاحبه كردم و گفتم اگر الان بود، دايي آن پاس را به من نمي‌داد تا بشوم حماسه ساز ملبورن.
- بعد ازجام جهاني چون يك مدت به تيم ملي  دعوت نمي‌شدم با هم به مشكل نمي‌خورديم. سال 2000 براي بازي دوستانه به آمريكا رفته بوديم  .عين چند روزي كه در آمريكا با اتوبوس اين طرف و آنطرف مي‌رفتيم ، مجبور بوديم به آهنگ مورد علاقه آقا گوش بدهيم. يك نوار هديه گرفته بود كه يك نوار تركي هم داخلش بود .آن‌قدر به اين نوار گوش داديم كه حالم بد شد. يك روز زودتر از بقيه رفتم توي اتوبوس و نوار را از داخل ضبط بيرون آوردم و شكستم .يك آدم فروش توي اتوبوس بود كه نمي‌خواهم اسمش را بياورم. او ما را لو داد. دايي طبق عادت گفت ضبط را روشن كن .جاسوسها به او گرا دادند.دايي رو به من كرد و گفت : غلط كردي نوار رو شكستي ! منهم جواب دادم خودت غلط كردي! تو چه كاره اي كه و... پريديم به همديگر و دوباره مسئولان آشتي را توي زحمت انداختيم. البته همانطور كه خودتان مي‌دانيد دايي هيچوقت عليه من مصاحبه نكرد. من دست كسي آتو ندادم.البته نمي‌گويم از دايي آتو دارم.از خودش بپرسيد چرا، اصلاً شايد بگويد كه خداداد را نمي‌شناسد.

۲۷ بهمن ۱۳۸۷

ايران، در وداع سالار، خون گريست

همه چيز بعد از خاتمه اين افسردگي عميق شروع شد.همان صبح زود شنبه اي كه در نقش Family Man ، و به هزار روش براي توليد كمترين سرو صدا  و به قصدِ تهيه نان داغ براي صبحانه يك خانواده موفق ، از خانه خارج شدم.

همه چيز با موفقيت انجام شد و من بر خلاف هميشه كه تمام سعي ‌ام براي توليد نكردن صدا بي نتيجه مي‌ماند و در تماسهاي بعدي با خانه از عمق فاجعه خبردار مي‌شدم، اينبار با لبخندِ يك نان‌آورِ موفقِ بيصدا و فداكار، نانها را در سفره گذاشتم و به خاطر وقت اضافي كه احساس كردم براي رسيدن به محل كار دارم و وجود ژنِ كندي حركت(فس فس) ، سر راه، ناخنكي هم به كارت سوخت زدم و لبخند زنان ، صحنه تصادفي را كه باعث بند آمدن بزرگزاه اوين شده بود ، تماشا مي‌كردم و دقت خودم را در كنترل همزمان ماشين و چشمهايم مي‌ستودم كه راننده‌ي پرايد پشت سر، كه كنترل همزمان فرمان و چشمهايش را نمي‌ستود ، مرا به شدت به پژو 206 جلويي كه راننده‌ي آن كلاً در كار ستودن و نستودن نبود ، كوبيد و ما شديم عامل راه بندان بعدي بزرگراه ، آنهم در خط سرعت . اينبار كسي چيزي را نمي‌ستود ،اينبار هر كه آنچه را در كودكي و در كوچه و خيابان يادگرفته بود ، نثار ما مي‌كرد و من خوشبينانه ، آنرا احساس همدردي ، تلقي مي‌كردم.

از همينجا بود كه پروژه‌ي براندازي نَرم ِ سالار ، كليد خورد. سالار كه ديگر اكنون قيافه ترحم‌برانگيز و نافرمي پيدا كرده بود، براي مدتي كوتاه ، نقشش در دل ما كمرنگ تر شد و من چون پدري كه كودكي را در مكاني شلوغ براي بازي مي‌گذارد و خودش ناپديد مي‌شود، او را در اراك تنها گذاشتم و برگشتم. منتها فرقش با آن سوژه‌ها در اين بود كه اين موضوع را عالم و آدم مي‌دانستند. بعد هم كه شنيديم دخترخاله، سرپرستي‌اش را به عهده گرفته است ، كمي آرامتر شديم و به سرعت پروژه راه اندازي سردار را كليد زديم ولي همه اينها دليل بر چشم‌پوشي از اخلاق نيك و جوانمردانه سالار نمي‌شود.

سالار كم كسي نبود: سالار دنياديده (اغراق پدرانه: سالار از اردبيل و مشهد آنورتر نرفته بود) و جوانمرد بود. چه آدمهاي درراه مانده‌اي كه به لطف سالار ، به خانه و زندگي خود رسيده بودند. پيرمرد آلاشتي ، سروان ورسكي ، مرد دوآبي ، سرباز شيرگاهي و ملت برف و باران خورده‌ي تهراني .

سالار ِ خونگرم، مشهد، گرگان، بروجرد ، اصفهان، اراك ، زنجان ، رشت، تبريز، اردبيل ، كاشان ، قمصر و … را ديده بود و با مردمش نشست و برخاست كرده بود.  سالار صبور بود، با همه كم محبتي ما ، هيچوقت دچار كمبودهاي عاطفي نشد. اين چند سال اخير هم كه در كوچه مي‌خوابيد با همه خو گرفته بود . كمتر كسي هم اذيتش مي‌كرد.

الان فقط تنها دلخوشي ما به سفر عيد است كه او را دوباره ببينيم. قفط اميدوارم به سردار حسودي نكند.

پ.ن : براي آشنايي بيشتر با سالار رجوع كنيد به اينجا .

مطالب مرتبط با سالار : 12- 3- 4  -5 -6

۰۹ بهمن ۱۳۸۷

چگونه با كارت هديه بانك مسكن به چاه نرويم؟

روزي كه همكاران به خاطر تولد ماني ما را خجالت زده كردند و با كارت هديه مسكن شرمنده مان كردند(كه البته من بعداً با طراح اين ايده، يك گفتمان فيزيكي مختصر خواهم داشت)، وارد ماجراي جالبي شديم كه هفته گذشته به خير و خوشي پايان گرفت.

يكي از كارتهاي هديه 50 هزارتوماني دچار پسورد گم شدگي شد! و در قدم اول ما به شعبه صادركننده كارت مراجعه كرديم و با سند و مدرك نشانمان دادند كه فرد دريافت كننده كارت ، شرايط  مفقود شدن پسورد و كارت را كه در آن دكر شده ، هيج كاري نمي‌شود كرد، پذيرفته است. در قدم دوم و به روال سي و اندي سال زندگي ، بيخيال ماجرا شديم. يكي دو ماه بعد كه شرح ما وقع براي همكاران داديم، طبق رسم همه حاجي‌هاي پيگير، حاج مهدي ، آستين بالا زد و در چند مرحله بانك مسكن را به زانو درآورد.

اول از شعبه صادر كننده شروع كرد و مداركي را كه به نامش كارت صادر شده بود ، زنده كرد. دوم يك فكس اعتراضي به روابط عمومي بانك مسكن و سپس به اداره بازرسي بانك مسكن زد و جواب همه منفي بود. يك كار ساده مانند تغيير پسورد يا ايجاد يك پسورد جديد از اين بانك برنمي آمد ، در صورتيكه بانكهاي پارسيان و ملت به راحتي اينكار را انجام مي‌دادند. در نهايت فكسي كه به اداره بازرسي بانك مركزي ارسال شد،جواب داد  و بعد از 2 ماه نامه اي از اداره بازرسي بانك مسكن رسيد كه پسورد جديدي در آن قيد شده بود . البته حاجي قصد داشت بعدها در صورت عدم رخصت، به سازمان بازرسي كل كشور، ديوان عدالت اداري ،دفتر رياست جمهوري و حتي روزنامه اعتماد ملي هم ماجرا را بكشاند كه بانك مسكن ترجيح داد به خاطر 50 هزار تومان ناقابل ، آبروي 70 ساله خود را حفظ كند.

بعد از اين ماجرا ، افسردگي عميقي بر فضاي خانه ما حاكم شد و بعد از سي و اندي سال اندكي فكر كرديم و براي همه اموري كه انجام نداديم و شايد با چنين پيگيريهايي قابل انجام بوده‌اند ، افسوس خورديم و اين افسوس خوردگي تا اطلاع بعدي ادامه دارد.

۰۵ بهمن ۱۳۸۷

تكنولوژي در كاخ سفيد

از آنجا كه بيل برتن، سخنگوي اوباما در كاخ سفيد تكنولوژي موجود در آنجا را “شبيه حركت از Xbox به آتاري” تشبيه كرده است ،وبلاگ Wired تكنولوژيهاي مورد استفاده در كاخ سفيد را به دو دسته Tired و Wired تقسيم كرده است و به موارد زير به عنوان Tired Technology اشاره مي‌كند:

Windows XP

سيستم عامل مورد استفاده در كاخ سفيد ويندوز ايكس پي با قدمت 6 ساله است و بهانه آنها براي عدم بروزرساني سيستمهاي عامل،موارد امنيتي و محافظت از اسناد كاخ سفيد مي‌‌باشد وتمايلي هم براي رفتن به سمت ‌Mac نمي‌بينند،درصورتي كه تيم اوباما همگي، قبل از آمدن به كاخ سفيد، Mac كار بوده اند

No Wi-Fi

در اينجا خبري از شبكه بي سيم نيست، آنهم بخاطر راحت هك شدن آن.

No Instant Messaging

طبق قوانين (صفحه 11) ، استفاده از هرگونه ابزار چت به دليل احتمال خروج اخبار داخل و انتشار روي وب، در كاخ سفيد ممنوع است. اگرچه ابزاري چون Adiumh قادر به كدگذاري محتواي چتها در صورت نياز كاربر هستند.

با اينحال، تيم جديد اوباما توييت پرزيدنت را همچنان فعال نگه داشته‌اند.

No Screwing Around on Websites

جرج بوش استفاده از سايتهاي اجتماعي چون MySpace,Facebook,Twitter,Youtube و … را براي كاركنان كاخ سفيد ممنوع كرده بود.

iPod

گرچه استفاده جرج بوش از آي پاد معروف است اما وي محدوديتهايي نيز يراي دسترسي به موزيكهاي مختلف براي iTunes دارد. تنها 2 نفر براي دسترسي iTunes Store وي مجاز هستند: يكي دستيارش كه موزيكها را براي او دانلود ميكند و در آي پادش مي‌ريزد و يكي هم David Almacy ، مشاور اينترنت و ارتباطات بوش كه سخنراني‌هايش را در iTunes آپلود مي‌كند.

Email

كلينتون در كل دوره رياست جمهوريش تنها 2 بار از ايميل استفاده كرده است و طبق قوانين تمامي مكاتبات مرتبط بايد آرشيو مي‌شده‌اند كه كلينتون چنين كاري نكرده است.

ضمناً بازكردن يك اكانت جي ميل هم ،براي اعضاي دفتر، منعي نداشته است.

Flatscreen Monitors and TVs

بطور گسترده‌اي از تلويزيون و مانيتورهاي بزرگ و صفحه تخت در كاخ سفيد استفاده مي‌شود.

منبع : wired.com